لطفا باز هم غصه بخورید!!
کبری رحمان پور و اعدام دو نوجوان به جرم لواط رو بخونین و نظرتونو بنویسین ! همین !
دارم دق میکنم از این همه عدالت ![]()
خوشمزگی وافردرسر و صدائیست که ازخوردن ته دیگ برمیخیزد!پس بیائیدبا هم باشیم دراین راه پرفرازونشیب!!!!
کبری رحمان پور و اعدام دو نوجوان به جرم لواط رو بخونین و نظرتونو بنویسین ! همین !
دارم دق میکنم از این همه عدالت ![]()
٢) عدالت اجتماعی فاشیستی:
فاشیستها مخالف آزادی بیان، تساهل و رواداری، تمایز سپهر خصوصی از سپهر عمومی، جامعه مدنی، انتخابات آزاد رقابتی، حقوق بشر و ... هستند. آنها از عدالت اجتماعی دفاع کرده و از آن برای به قدرت رسیدن و وا ننهادن آن استفاده میکنند. امّا عدالت اجتماعی فاشیستی چه نوع عدالتی است؟ تئودور آدرنو و زیگموند فروید به نحو احسن ماهیت این نوع عدالت اجتماعی را برملا کردند. آدرنو مینویسد: «جریان نیمه پنهانِ تساوی طلبیِ موذیانه و برادری همگانی در خفّت، یکی از مؤلفههای تبلیغات فاشیستی و خودِ فاشیسم است. فرمان مشهور هیتلر برای تحقق Eintopfgericht (یک کاسه کردن) نماد همین امر بود. هرچه خواست آنان برای تغییر ساختار درونی جامعه کمتر باشد، بیشتر درباره عدالت اجتماعی وراجی میکنند و البته منظورشان آن است که هیچ یک از اعضای «اجتماع ملّت» نباید سرگرم لذّات فردی شوند. تساوی طلبیِ سرکوب گر، به عوض تحقق برابری حقیقی از طریق امحای سرکوب، جزء ذاتی ذهنیت فاشیستی است».(١)
فروید هم درباره این نوع عدالت اجتماعی مینویسد: « عدالت اجتماعی بدین معناست که ما چیزهای بسیاری را بر خود حرام میکنیم تا دیگران نیز مجبور به چشم پوشی از آن شوند یا به بیان دیگر قادر به خواستن و طلب کردن آنها نباشند.»
آقای خامنهای طی سالهای گذشته دستور کار سیاسی کشور را عدالت اجتماعی و مبارزه با فساد اجتماعی، نه آزادی و دموکراسی، اعلام کرده است. وقتی مخالفان واقعی تحوّلات ساختاری و اصلاحات بنیادین، شعار عدالت اجتماعی سر میدهند روشن است که در مدعایشان صادق نیستند. مگر میتوان آدمیان (زن و مرد، مسلمان و غیر مسلمان، فقیه و غیر فقیه و ...) را از نظر حقوقی برابر ندانست و باز هم مدعی عدالت اجتماعی شد؟ صغیر دانستن مردم و قیم دانستن صنف خود چه نسبتی با عدالت اجتماعی دارد. مگر عدالت سیاسی بخش مهمی از عدالت اجتماعی نیست؟ پس چگونه با حیلههای مختلف بخشهای مهمی از اقشار جامعه را از مشارکت در عرصه سیاسی حذف و حقوق مدنی و سیاسی آنان را پایمال کرده و آن گاه مدعی عدالت اجتماعی میشوند؟ اگر منظور از عدالت اجتماعی، فروکاستن عدالت به توزیع ثروت و مبارزه با فساد اقتصادی (سوء استفاده از منابع عمومی برای استفاده خصوصی) باشد، باز هم جای این پرسش وجود دارد که نظام غیر دموکراتیک سلطانی حامل چه نوع توزیع ثروتی خواهد بود؟ مگر حامی پروری امکان توزیع عادلانه ثروت را میدهد؟ مگر در نبود رسانههای مستقل و آزاد میتوان به جنگ رانت خواران و غارتگران اموال مردم رفت؟ وقتی جامعه مدنی سرکوب میشود، قوه قضائیه گوش به فرمان رهبر چگونه میتواند با فساد اقتصادی مبارزه کند؟ تنها مطبوعات آزاد، روزنامه نگاران شجاع و نهادهای مدنی مستقل میتوانند فسادهای زمامداران را افشا و برملا کنند. دولتهای خودکامه به جای عدالت اجتماعی، فقر و فساد و فحشا(تن فروشی) را گسترش میدهند. وزارت اطلاعات درکدام دوره گرفتار فعالیتهای اقتصادی شد؟ چه کسی جرأت داشت فعالیتهای اقتصادی ورزات اطلاعات را در دورهی علی فلاحیان را برملا کند؟ فعالیتهای اقتصادی زمامداران جمهوری اسلامی و طبقه جدید، محصول نظام سلطانی همیشه مصون از برخورد بوده و هست. فسادهای اقتصادی حکام، حریم ممنوعهای است که مردم و رسانهها حق ورود به آن را ندارند به گفته پورتا: «یکی از متغیرهایی که شدیداً با فساد ارتباط دارد دخالت دولت در ساختار حیات اقتصادی است. ازدیاد قوانین و مقررات، رشد بخش عمومی و توسعه نظام رفاهی، جملگی فرصتهای آلوده شدن به فساد را افزایش میدهند. این فرصتها از طریق اختیاراتی که کارمندان دولت اعمال میکنند نیز افزایش مییابد.» تجربه بشری نشان داده است که احتمال بروز فساد سیاسی در نظامهای استبدادی مطلقه، که افکار عمومی و مطبوعات در آنها مجاز به برملا کردن موارد فساد نیستند به مراتب بیشتر از دیگر نظامهاست. دولت حداقلی (کمینه) فساد را کاهش میدهد. در دولت حداکثری سلطه گر، چه کسی جرأت میکند از طریق مطبوعات این پرسش را مطرح کند که چرا آن «آقا» با آن زن شوهر دار روابط نامشروع داشت و از او برای حمل قاچاق مواد مخدر و سلاح به خارج از کشور استفاده میکرد و وقتی دید روابط نامشروعش با آن زن، دارد لو میرود، او را کشت؟ چرا آن آقای دیگر با یک زن شوهر دار رابطه نامشروع داشت و وقتی قرار شد به پرونده او رسیدگی شود با دستور «بالا» پرونده مختومه شد؟ وقتی به ناموس مسلمانان رحم نمیشود، چه جای سخن گفتن از مبارزه با فساد. آقازادهها در این مملکت به راحتی میتوانند با اسلحه، فردی را به قتل برسانند و در دادگاه علنی تبرئه شوند.
٣) پروژه قهرمان سازی و اسطوره پردازی:
دورهی قهرمان سازی و بدنبال نجات دهنده بودن، گذشته است. گویی به قهرمانان و اسطورهها نمیتوان نزدیک شد. آنها به حریم ممنوعه تعلق دارند. برخی بر این گمانند که گنجی وضعیتی بوجود آورده که دیگر نمیتوان او را نقد کرد؛ لذا چارهی خلاص شدن از این معضل آن است که وی به ترتیبی این وضعیت را تغییر دهد. من نمیدانم این چه استدلالی است که میگوید چون پیامد ناخواسته مقاومت و ایستادگی در مقابل جباریت و نقض حقوق بشر در جوامع غیردموکراتیک آن است که به گمان برخی مقاومت کننده، قهرمان یا شخصیتی اسطورهای است، پس نباید در مقابل حاکمان خودکامه و ناقضان حقوق بشر ایستاد. این رویکرد به گمان من به دلایل زیر، تماماٌ باطل است.
١-٣) بجای دست کشیدن از مبارزه با جباران و ناقضان حقوق بشر، باید توهّمات ماقبل مدرنِ مردم را رد کرد. باید گوشزد کرد که هیچ نجات دهندهای وجود ندارد. تمام آدمیان، متوسط و جایز الخطااند. بشر زمینی گناهکار و خطا اندیش است.
٢-٣) باید عقاید و باورهای همگان، از جمله دگراندیشان، را از طریق اوراق کردن (Deconstruction)، بی رحمانه به نقد کشید. نقد در عرصه عمومی صورت میگیرد. مگر صادق هدایت، احمد شاملو، شریعتی، مطهری، خمینی، سروش، مجتهد شبستری، ملکیان، شایگان، آشوری، جواد طباطبایی و ... توانستهاند از نقد بگریزند که یک روزنامه نگار متوسط بگریزد؟ این اصلاً مهّم نیست که فردی انتقاد ناپذیر باشد، این هم مهّم نیست که مریدان یک متفکر یا فعال سیاسی مراد خود را خطا ناپذیر بدانند، مهّم آن است که امکان نقد وجود داشته باشد تا در عرصه عمومی، همگان نقد شوند و کسی نتواند با ایدئولوژیهای تمامت خواه، مردم را فریب دهد. عرصهی عمومی را روشنفکران و متفکران شجاع باید بسازند، نه آن که منتظر بمانند تا رژیم حاکم برای آنها عرصه عمومی بسازد. عقلانیت انتقادی تنها سلاح در مبارزه با قهرمان سازی است.
٣-٣) مسئله اصلاٌ ربطی به قهرمان سازی ندارد. مسئله این است، یک فرد را به دلیل عقاید و نظرات دگراندیشانه اش سالهاست که حبس کردهاند امّا به این اقدام غیر منصفانه، غیر عادلانه و نامشروع، کفایت نکرده و او را ممنوع التلفن و ممنوع از درمان بیماری کردهاند، میگویند یا باید توبه نامه بنویسی و تمامی عقاید پیشین خود را نقد و رد کنی یا در شرایط تو نه تنها تحوّلی ایجاد نخواهد شد بلکه پس از پایان محکومیت فعلی سالها تو را از طریق یک محاکمه جدید در زندان نگاه خواهیم داشت. آیا ایستادن در مقابل این فرایند ناجوانمردانه به معنای قهرمان سازی است؟ آیا ناقدان مرا به توبه نامه نویسی دعوت میکنند؟ هدف نظام شکستن و نابود کردن من است. اگرچه جسماً در طول این سالها کاملاً شکسته شدهام ولی سعی کردهام که از نظر روحی و اعتقادی نشکنم و به جباران حاکم «نه» بگویم. نهای که دارد به بهای جانم تمام میشود. این جسم، در حال زوالِ کامل است، امّا چون به حدسهایی (کلیه نظراتم) که زدهام باور دارم، دلیلی برای انکار آنها نمیبینم. بدیهی است که تمام آن حدسها باید به تیغ ابطال سپرده شوند. التزام به «عقلانیت نقدی» با «به زور زندان از اعتقادات دست کشیدن» تفاوت دارد.
٤-٣) رژیم سیاسی لباسی است در حد قد و قامت مردم یک جامعه. اگر مردم، نظام سیاسی خودکامه را میپسندند و آن را برآورنده نیازهایشان میدانند، هیچ کس نمیتواند آنان را از آن چه انتخاب میکنند باز دارد. مردم میتوانند رژیم دیکتاتوری یا دموکراسی را انتخاب نمایند، عَلم دموکراسی برافرازند یا چادر استبداد بر سر کشند. مگر قهرمانِ مردمانی که با خودکامان، سازش و مدارا میکنند، ارزشی دارد که کسی جان خود را فدای آن کند؟ «مردمانی که از دیکتاتورها اطاعت میکنند و در عین حال از زائد بودن آنان به نحوی باخبرند. مردمان این تضّاد را به میانجی این فرض آشتی میدهند که آنان خود همان حاکمان و ستمگران بی رحمند.»(١)
زندان مرا گرفتار توهم نکرده است. سرخوردگی، ناامیدی، یأس، عزلت نشینی، فرار از سیاست و عرصه عمومی، به دنبال زندگی و خوشگذرانی رفتن، امروزه در جامعه ما فراگیر شده است من هرگز گرفتار این توهم نبودهام که کسی(مردم) در بیرون منتظر من است. سهل است، نزدیک ترین دوستانم افکار و گفتار و نوشتار و رفتارم را قبول ندارند. امّا هیچ یک از این واقعیتها مرا مکلّف نمیسازد که در مقابل خودکامگان سر خم کنم تا شاید از زندان آزاد شوم، زندگی در بردگی برای من پشیزی ارزش ندارد. همان گونه که بسیاری خود را مخیّر میدانند که با خودکامگان همکاری کنند، یا در مقابل نقض حقوق بشر سکوت پیشه نمایند، من هم حق دارم در مقابل خودکامه بایستم و با صدای بلند به او و رفتارش نه بگویم. این حقی است که شریعت محمدی آن را تائید کرده است:
لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و کان الله سمیعاً علیما: خدا بلند کردن صدا به بدگویی را دوست ندارد، مگر از آن کس که به او ستمی شده باشد و خدا شنوا و داناست.(سوره النساء، آیه ١٤٨)
٤) مرگ سقراطی:
سقراط دو چیز را همزمان دنبال میکرد. اول: خودمختاری شخصی در برابر جماعت (حق زیستن به عنوان فرد). دوم: آزادانه اندیشیدن و همه چیز را به پرسش گرفتن. سقراط تردیدی به خود راه نداد که زندگی شخصی اش را به خطر اندازد و مرگ را بپذیرد تا اهمیت و برتری اندیشهی شخصی را نسبت به گروه و جماعت و دولت نشان دهد. او با پذیرش مرگ، خویشتن خود را در برابر شهر در مقام فرد به اثبات رساند. سقراط با مرگ خویش تبدیل به نماد فردی شد که برای خود و مستقل از شهر وجود داشت و زیست. امّا نباید فراموش کرد که مرگ او شکستی برای دولتشهر به شمار میآمد، زیرا وجود یک نارسایی بنیادی، یعنی ناتوانی از به رسمیّت شناختن فرد در مقام فرد و پذیرش آزادیِ اندیشیدن را نمایان ساخت. آن دولتشهر نمیتوانست آزادی شخصی و هستیِ خود مختار فرد را بپذیرد. توکویل به درستی گوشزد میکندکه: «پدران ما واژهی خودباوری را که ما برای استفاده خود ساخته ایم نمیشناختند، زیرا در روزگار آنان فردی که به گروهی تعلق نداشته باشد یا بتواند خود را به طور مطلق تنها بشمارد، یافت نمیشد». در دوران ماقبل مدرن، ایدهی فرد، فردی آزاد در انتخابهایش و تنها در خلوتش، ناشناخته بود. زایش سوژهای که ارباب خود بود، با تعهدات انتخابهای خودش تعریف میشد، حاکی از آن بود که او دیگر خودش را در درجهی اول بخشی از یک کل انداموار نمیدانست. فردِ منحل در جماعت نمیتواند قوای خلاقه و انتقادی اندیشه و تفکر خود را به کار بندد. این امر امکان پذیر نمیباشد مگر زمانی که فرد بتواند خود را متمایز از اجتماع و جمع خود ببیند.
فوکو به نقل از بودلر میگفت انسان مدرن فردی است که خود را چون اثر هنری خلق میکند. فرد خودمختار، دگراندیش و دگرباش است. با دیگران «تفاوت» دارد. تک رو است. نه تنها سبک زندگی خود را خلق میکند، بلکه چگونه مردن خود را هم خود انتخاب میکند. آیا مرگ هم خلق نوعی اثر هنری نیست؟ خصوصاً در نظامی که تفرّد و آزادی اندیشه را به رسمیّت نمیشناسد.
تفاوت، شرطِ لازم بالیدن و رشد آدمی است که برای افراد آدمی، چه مرد و چه زن، گزینشهایی را میّسر میسازد که به خودمختاری آنان ارزش و معنا میبخشند. خودمختاریِ فردی، تنها در یک جامعه «چند فرهنگه» میتواند تحقّق بیابد، جامعهای که در آن حضور فرهنگهای متفاوت به گزینش معنادار مجال بروز میدهد. باید پذیرفت که افراد خودمختار (autonomous) توان انتخاب از بین آموزهها و الگوهای گوناگون زندگی را دارند. به گفته الریش بک، جامعه شناس آلمانی، فردی شدن در مدرنیته به این معنا است که افراد در غیاب یقینها و هنجارهای سنّتیِ ثابتِ الزام آور و ظهور شیوههای جدید زندگی که به طور مداوم در معرض تغییر است، باید خود، زندگی نامه خود را خلق کنند.
مرگ سقراطی یک سبک زندگی است که عقلا در طول تاریخ از تحسین آن باز نایستاندهاند. انتخاب مرگ، اگر مجبور به انکار فردیت خود باشی و امکان آزاد اندیشیدن و آزاد سخن گفتن و آزاد زیستن را نداشته باشی، انتخابی است که خرد را در مقابل خویش ناگزیر میسازد. آزادی بدون قید و شرط یا اعتصاب غذای نامحدود، متکی بر چنین پیش زمینهی نظری است.
٥) دراکولای خون آشام:
فرانکو مورتی در تحلیلی مارکسیستی ـ روانکاوانه از رمان دراکولا، مینویسد: «دراکولا خون ریختن را دوست ندارد . او به خون محتاج است. هدف غایی او این نیست که زندگی دیگران را بنا بر هوا و هوس ویران و تباه ساخته و به هدر دهد، بلکه هدف او استفاده کردن از زندگی آنهاست... . سرشت و طبیعت اش بر او اجبار میکند که برای نامحدود بودن، مبارزه کند و بر کل جامعه استیلا یابد. به این دلیل نمیتوان با خون آشام «همزیستی» داشت. یا باید در برابر او سر تسلیم فرو آورد و یا باید او را کشت تا از این طریق جهان را از حضور او و او را از نفرینش آزاد ساخت... . دراکولا، انحصارگری حقیقی است. تنها و مستبد است و رقابت را نخواهد پذیرفت... . او خود را به ادغام کردن (در معنای حقیقی) توان جسمانی و اخلاقی قربانیانش محدود نمیسازد، او بر آن است تا آنها را برای همیشه از آنِ خود کند... . محکومیت آدمی در برابر دراکولا نظیر محکومیتش در برابر شیطان، «نه برای دورهای معیّن» بلکه برای تمامی حیات است... . خون آشام، نظیر انحصار، این امید را که استقلال آدمی میتواند روزی بازگردد، از بین میبرد. او ایدهی آزادیِ فردی را تهدید میکند... . هنگامی که دراکولا، آزادی فردی را تهدید میکند، فرد به تنهایی فاقد توان مقاومت در برابر او یا شکست اوست. فردیت انسان مورد تهدید استیلا یافتنِ خون آشام است. « مشتی افرادی منزوی نیز توان رویارویی با نیروی متمرکز خون آشام را ندارند».(٢)
خودکامگان اگرچه جسم مرا به استیلای خود درآوردهاند ولی چون نتوانستهاند روح و فکر مرا در انحصار خود بگیرند و برای همیشه از آن خود کنند، اینک به خونم تشنهاند. اخیراً سعید مرتضوی در یک جلسه به مسئولین گفته است «مگر وقتی زهرا کاظمی کشته شد، چه اتفاقی افتاد؟سازمانهای حقوق بشری طی چند اطلاعیه ایران را محکوم کردند و مسئله پایان یافت. زهرا کاظمی الان در دل قبر است. مرگ گنجی هم با صدور چند اطلاعیه پایان خواهد یافت. نبودنش بهتر از بودنش است».
جغد بارون خورده ای، تو کوچه فریاد میزنه / زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه
کی میدونه تو دلِ تاریک شب، چی میگذره / پای بردههای شب اسیر زنجیرِ غم
دلم از تاریکیها خسته شده / همهی درها به روم بسته شده
من اسیر سایههای شب شدم / شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایهها باید برم / همه شب به شهر تاریک جنون
چراغ ستارهی من رو به خاموشی میره / بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجههای سردش از راه میرسه / توی خاک سرد قلبم........................
کسی که این جملات را برای من نقل کرد، قسم میخورد که «آرزوی آنها مرگ توست، تو مانع آنها هستی و برای مرگت لحظه شماری میکنند». آن شخص دلسوز میخواست بدین ترتیب مرا قانع نماید تا اعتصاب غذایم را بشکنم. ولی من به یاد میلان کوندرا افتادم.
کوندرا در رمان بار هستی دربارهی وضعیت پس از بهار پراگ مینویسد: «بهتر است فریاد برآوریم و مرگ خود را جلو بیاندازیم یا سکوت کنیم و جان دادن تدریجی خود را طولانی تر سازیم»(١)
من با سکوت چند سال گذشته، جان دادن تدریجی خود را طولانی تر میکردم. انواع و اقسام بیماریهایی که در زندان دچار شدم باعث خوشنودی آنها شد. هرگاه مدارک پزشکی جهت اعزام به مراکز درمانی خارج از زندان ارائه میشد، دادستانی مانع خروج من میشد تا به تدریج در زندان بمیرم. اینک که فریاد برآوردهام مرگ خود را جلو انداختهام، امّا به کل جهانیان نشان دادهام که نظام سلطانیِ حاکم بر ایران چقدر بی رحم و غیر انسانی است و چهها در انبان دارد. هنوز این نظام تمام قوای خودکامه اش را به فعلیّت نرسانده است. بگذار جهانیان بدانند در هتل اوین و سوئیتهایش چه میگذرد.
حافظ میگفت:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروّت با دشمنان مدارا
امّا مطهری میگفت اسلام بالاتر از این را گفته است:
«با دوستان مروّت و مردانگی، با دشمنان هم مروّت و مردانگی ... مروّت این است که انسان به دشمنان خودش هم مروّت برورزد.(٢)
مروّت با دوستان و دشمنان پیش کش، اینان چون زورشان به دشمن نمیرسد و در مقابل دشمنان دائماً مجبور به عقب نشینیاند، تلافی آن را بر سر دگراندیشان داخلی در میآورند.
٦) نفی و طرد سلطانیسم، پیش شرط دموکراسی خواهی:
امروز در کشورهای خاورمیانه گروهای مخالف، مبارزه با حکام شخصی را به عنوان استراتژی برگزیدهاند. مصریان خواستار کناره گیری حسنی مبارک، سوریان بشار اسد، لیبیاییان معمر قذافی، سعودیها، ملک فهد و ... هستند. در جمهوری آذربایجان، دموکراتها، خواهان برکناری الهام علی اف و در ازبکستان، اسلام کریم اف هستند. حاکمان دیکتاتورِ مادام العمر در همه جا مورد تهاجماند. در زمانی که دموکراسی مقبولیت جهانی دارد حکومت مادام العمر به هیچ وجه قابل دفاع نیست و باید به بایگانی تاریخ سپرده شود. گویی دیکتاتورهای شخصیِ منطقهی خاورمیانه، چند دهه حکومت خودکامه بر کشورشان را کافی نمیدانند که میخواهند به هر نحو ممکن به زمامداری مستبدانه خود تداوم بخشند. اینک در مصر شاهدیم که مردم به طور علنی در خیابانهای قاهره خواهان کناره گیری حسنی مبارک میشوند.
در عرصهی سیاسی، رقابت به منظور دستیابی به قدرت سیاسی صورت میگیرد. امّا شرطِ لازم چنان رقابتی حضور رهبران بدیل (با برنامههای بدیل) است. هر کس میخواهد رهبریِ سیاسی یک کشور را در دست بگیرد باید در یک انتخابات آزادِ منصفانه با دیگر رهبران به رقابت بپردازد تا برای زمان محدود قدرت را در دست بگیرد و از طریق انتخاباتِ آزاد و رأی منفی مردم به طور مسالمت آمیز قدرت را به دیگر رهبران واگذار نماید.
من به صراحت بارها اعلام کردهام که ١٦ سال حکومت شخصی، آقای سید علی خامنهای را کفایت میکند. اگر چه امروز بیان چنین خواستی در منطق خاورمیانه رایج و کم هزینه است، ولی از نظر رژیم حاکم بر ایران بیان چنین خواستهای مترادف با کفرگویی است. جالب آن که رژیم ایران از طریق سیمای جمهوری اسلامی تظاهرات علیه مبارک را به نمایش میگذاردو نشان میدهد که برای مخالفان حسنی مبارک مشکل چندانی پیش نمیآید، امّا در اینجا تظاهرات بر علیه خامنهای ناممکن و پرهزینه است و حتی بیان کناره گیری او از قدرت توسط یک دگر اندیش هزینههای بسیار سنگینی برای او به ارمغان خواهد آورد یعنی نظام میپذیرد که از رژیم مصر و آذربایجان عقب افتاده تر و کم تحمل تر است.
من به تئوری ولایت فقیه و مصداق آن هیچ اعتقادی ندارم و آن را نظامی دموکراسی ستیز و ناقض حقوق بشر میدانم. من زیر بار رابطه خدایگان ـ بنده، که در آن رهبر به مقام خدایی صعود و مردم تا حد بردگانِ او سقوط میکنند نمیروم. من به جای آقای خامنهای از دانشجویان، روزنامه نگاران، وبلاگ نویسان، مراجع تقلید منزوی، خانوادهی مقتولین قتلهای زنجیره ای، خانواده زهرا کاظمی و ... به خاطر هر آنچه در این سالها بر آنها رفته است پوزش میطلبم. من به جای آقای خامنهای از خانواده زندانیان اعدام شدهی تابستان ١٣٦٧ در زندانهای سراسر کشور به شدت عذرخواهی میکنم. من به جای آقای خامنهای از ملّت شریف ایران برای آنچه شورای نگهبان و قوهی قضائیه در طول سالهای گذشته کردهاند طلب بخشش میکنم. ٦ روز دیگر (شنبه ٢٥ تیر ماه١٣٨٤) دو هزارمین روز (نود روز بازداشت اول در سال ١٣٧٦ به علاوه ١٩١٠ روز در بازداشت فعلی) حبس من پایان خواهد یافت. یعنی در دورهی رهبری آقای خامنه ای، به دلیل بیان اعتقادات و نظرات دگراندیشانه، مجبور به تحمل دو هزار روز زندان شدهام. امّا دو هزار روز حبس برای دگربودگی (otherness) ، عرف شکنی و دگر اندیشی در نظام سلطانیسم کفایت نمیکند، مجازات «تفاوت» بسیار سنگین است. مدارا با تفاوت مؤلفهی اصلی و جدایی ناپذیرِ سیاست دموکراتیک است. ناشکیبایی و سرکوب، مؤلفهی اصلی رژیمهای اقتدارگرا است. من هیچ گاه به روشهای خشونت آمیز توسل نجسته و فقط به روشهای مسالمت آمیز خواستار تغییر رژیم سیاسی موجود شدهام.
در دفتر اول مانیفست جمهوری خواهی (فرودین ٨١) پیشنهاد کردم تا رژیم، اقدام به برگذاری رفراندوم کند. امّا چون روشن است که رژیم هیچ گاه زیر بار چنین مطالبهای نخواهد رفت، تنها راه رسیدن به مقصود را در نافرمانی مدنی میدیدم. از سالها پیش جمهوری را بر نظام ولایت فقیه ترجیح میدادم و نافرمانی مدنی را مسیری که بدان منتهی خواهد شد، میدانستم.
این شمع در حال خاموش شدن است. ولی این صدا خاموش نخواهد شد. این صدا، صدای زندگی مسالمت آمیز، تحمل دیگری، عشق به انسانیت، ایثار برای مردم، حقیقت طلبی، آزادیخواهی، دموکراسی خواهی، احترام گذاردن به مخالفان، پذیرش سبکهای مختلف زندگی، تفکیک دولت از جامعهی مدنی، تفکیک سپهر خصوصی از سپهر عمومی، تمایزِ نهاد دین از نهاد دولت، برابری تمامی انسانها، عقلانیت، فدرالیسم در چارچوب ایران دموکرات، نفی خشونت و... است.
این شمع در حال خاموش شدن است امّا این صدا، صداهای بلندتری به دنبال خواهد آورد:
شب با تابوت سیاه،
نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک
اکبر گنجی زندان اوین ١٩/٠٤/١٣٨٤
نقل از شری جون !!
پی نوشت : میخواستم یه چند سطری بنویسم درباره این نامه ٬ اما هر چی زور زدم کلماتی بهتر و مودبانه تر از ادبیات اکبر گنجی پیدا نکردم ...فقط بخونین و لذت ببیرین ...من یکی که دق مرگ میشم رفتار مردممونو با گنجی میبینم ...تا شما چجوری باشین ![]()
![]()
"پيروي گوسفندانه" يك گله از گوسفند پيشتاز گله كه از پرتگاه به دره پرت شده بود، موجب مرگ ۴۵۰گوسفند ديگر در يك منطقه كوهستاني شرق تركيه شد.
رسانههاي روز شنبه تركيه در گزارشهاي پر آب و تابي از اين رويداد نادر، نوشتند كه همه گوسفندان يك گله يك هزار و ۴۸۰راسي، يكي پس از ديگري به دنبال گوسفندي كه به دليل نامعلومي به دره پرت شد، خود را به دره پرت كرده و ۴۵۰راس گوسفند تلف شدند. بقيه گوسفندان فقط به اين دليل زنده ماندند كه به روي گوسفندان ديگر افتاده بودند.
اين رويداد در شهرستان "گاواش" استان وان واقع در شرق تركيه رخ داد.
"نوزات بايهان" چوپان ارشد گله در اين مورد گفت: "تلاشهاي چوپانهاي گله ثمري نبخشيد و گوسفندان كه به دنبال سركرده خود روان بودند، همگي خود را از پرتگاه به دره پرتاب كردند."
وي با عنوان اين كه ضرر و زيان ناشي از تلفات گوسفندان بيش از ۱۰۰ هزار لير ترك جديد (قريب به ۷۵هزار دلار) است، گفت: "مرگ جمعي اين گوسفندان، اهالي فقير منطقه را فقيرتر كرده است."
روزنامههاي روز شنبه تركيه خبر اين حادثه را با عنوانهاي "خودكشي جمعي گوسفندان"، "روانشناسي گلهاي"، "عقل گوسفندي" و... چاپ كردهاند.
۲)
غروبهنگام كه از خواب برخواستم، همه ياران رفته بودند. اضطراب وجودم را فراگرفت و با خود انديشيدم، بعيد نباشد كه دولت فخيمه بلژيك به اتهامي اخراجشان كرده باشد و من در ولايت غريب، تنها مانده باشم. يكي خبر آورد كه دوستان همه به كمال صحت و سرخوشي در پواسيژ و بوارير و بساتين به خريد و تفريح مشغولند.
اضطرابم فرو نشست و برنامه عصرانه را نگاهي كردم. ديدم ديداري مانده با وزيري و اي عجب، هنوز پابرجاست و لغو نشده! مشعوف شدم و گفتم، دوستان را بيابند و بگويندشان كه به طرفةالعيني همه در هتل جمع شوند، باشد كه به كمال ادب و متانت، نزد ايشان شويم، دلي بدهيم و قلوهاي بستانيم.
بعد مشكلاتي كه در ديدار با رئيس پارلمان و رئيس سناي بلژيكيها پيش آمد، به جد خائف شدهايم و هر احتمالي، محتمل است. البته از انصاف هم نبايد گذشت كه تقصير آن جريانات نيز متوجه خود ماست و هيچ مشكلي متوجه فرنگيها نميبوده باشد. واقعيت آنكه نبايد پرتوقعي كرد. درست است كه بيش از ربع قرن از انقلاب ما ميگذرد، ولي لابد طفلكيها خبر نداشتهاند كه در مملكت ما، انقلابي شده و بعد از آن، هيچ ديپلماتي از ايران، نه شراب مينوشد و نه با نسوان، مصافحه ميكند.
دستگاه ديپلماسي ما هم كه در نهايت فشليّت به سر برده، تذكر مربوطه را خيلي دير ابراز داشته، آنان هم كه در فرصت كم، مجال پذيرايي مناسب شأن ما نداشتند، عذرخواهي كردند. منتها با زبان خودشان كه يك كمي مغلق و در فارسي سوءتفاهمبرانگيز است.
به قول مرحوم كانت ـ اعلي الله مقامه ـ «هر چيزي را بايد در ظرف زمان و مكان خودش سنجيد». فيالمثل وقتي در اينجا و اكنون، رئيس پارلمان بلژيك، اندكي قبل از ضيافت ناهار با رئيس مجلس شوراي اسلامي ايران و هيأت همراه ميگويد: «به درك كه شراب نميخورن... عمراً اگه باهاشون ناهار بخورم... نكبتها!»، اين به زبان فرهنگستاني ما ميشود: «همتايان عزيز، ديدار با شما نهايت آرزوي ماست، ولي متأسفانه از آنجايي كه صبيّه وضع حمل نمود، انشاءالله در فرصتي بهتر، خودمان به زيارت شما ميآييم». يا مثلا اين عبارت سركار عليه «آن ماري ليزن»، رئيس سناي بلژيك كه ميگويد: «اينا آپارتايد جنسيتي دارن... ضدزنهاي عقبمونده!... حالا كه با من دست نميدن، منم تو دفترم راشون نميدم ... فاشيستها!» تحت ادبيات فرهنگستاني براي ما چنين مفهوم ميشود: «برادران عزيز مسلمان ... همانگونه كه مستحضريد، مستحب است كه زن و مرد اجنبي در يك مكان با يكديگر قرار نگيرند. به همين دليل، متأسفانه امكان ديدار با شما برادران، ميسور نميباشد. خداي تعالي به شما برادران چشمپاك ناموسپرست، اجر جزيل عنايت فرمايد».
با كمال تأسف، جز ما كه فيلسوف ميباشيم، هيچكس ديگري بواطن سخنان آنان را درك نمينمايد و به همين دليل بعضي كسان همچون كودكان نابالغ، عصبيت به خرج داده، تشويق ميكنند كه بساط قهر به راه افتد. هيهات! دور باد كه شخصيت فرهيخته و سرد و گرم چشيدهاي چون ما، ملعبه دست تندروان شود. گيريم ـ به فرض محال البته ـ كه حضرات بيادبي كرده باشند، فرهنگ والاي ما ايجاب ميكند با ادب و متانت و گذشت برخورد نموده، با رفتار خود، آنان را شرمنده سازيم.
ساعت 19
ديدار با يكي از مقامات فرنگي به غايت خوب برگزار گرديد و الحمدالله از اين جهت، سربلند و مفتخر گرديديم. ايشان خيلي مثل ما ايرانيها بود و انصافا از بابت رعايت رسوم ايراني، رفتارشان قابل تقدير و تشويق. از همان ابتداي امر، يك ربعي بدقولي كرده ما را پشت در اتاقش معطل نهادند كه همين باعث گرديد، خيلي احساس غريبي نكنيم و حس در وطن بودن ما را دست دهد. بعد نهايت احترام را به جا آورده و عوض آنكه با كت و شلوار و كراوات ـ كه خيلي مغضوب ماست و آيت فرهنگ برهنگي! ـ حاضر شوند، با يك لباس راحت و خودماني تشريف آوردند. مرحمت نموده قهوه هم برايمان سفارش دادند و در همين حين، سيگاري هم گيراندند، لكن در كمال جوانمردي، هيچ تعارف نكردند. به گمانم ميدانستند سيگاري كردن آدم، كار رفيق بد است و اروپاييها قرار است براي ما رفيق خوب باشند!
عجيب آنكه عدهاي به جاي گفتن «دست مريزاد» به كساني كه اين همه فرهنگ ما را ميشناسند و در نهايت صميميت، مراسم رسمي را برگزار ميكنند، دايم ايراد بنياسرائيلي ميگيرند و فرياد «وا ايرانا»، «وا آبرويا» و «وا ديپلماتا»يشان به آسمان رفته است. حالا اگر آن جناب، كراوات ميزد و به جاي سيگار كشيدن و عوض آن همه گرمي و صميميت، خشك و مؤدب بود... آبروي ديپلماتيك ما حفظ ميشد؟
آقاي وزير جداً آداب ما را به كمال ميدانستند و در عمل به آن، جديت داشتند تا آنجا كه بعد مدتي، كفشها را كنده، عينهو كه پشتي پشتشان و قالي زيرشان باشد، دو پاي نازنين را دراز به دراز انداختند روي ميز. خدا حفظشان كند. مرحوم «ادوارد براون» هم اين همه ما را نميشناخت.
ساعت 21:30
هيأت همراه يك ربعي ميشود كه همه به دنبال يكي از اعضاي كميسيون خارجي كه مدعي بود، بوتيك به غايت ارزانفروشي يافته، جملگي متفرق شدهاند.
تماسي با تهران حاصل شد. از قرار اخبار، باز بعضيها اين ماجراهاي اخير را كردهاند پيراهن عثمان، دادار دودور مفصلي راه انداختهاند. مشتي بيسواد كانتنخواندهي ديپلماسينفهم، دايم در حال القاي اين تفكر باطلاند كه معاني افعال رؤسا و وزراي فرنگي، غير آن چيزي است كه ما فهميدهايم. بعد انتظار دارند كه طبق همان فرض غلط ايشان، موضعگيري هم بشود. والله كه تندرو و متحجر همينهايند، آنوقت ما و اين مجلس را متهم به اين ميكنند. نكند كه انتظار مخاصمه و محاربه دارند و گمان ميكنند ما ميخواهيم به دنيا اعلان جنگ بدهيم؟
نخير، آيين ما و دين ما كه جملگي خشم و قهر و جهاد نيست، تساهل و تسامح هم موجود است. منتها هر كار، كارداني و هر نكته مكاني دارد. تساهل و تسامحاش را ما اين طرف نشان ميدهيم، انشاءالله دولت كريمه قهر و غضباش را آنطرف نشان خواهد داد.
ضمنا از قرار معلوم، دولت فخيمه بلژيك، كمال احترام به جا آورده، همزمان ديدار ما، جمع كثيري از ايرانشناسان را تحت كنفرانس معظمي گرد آوردهاند. از شدت ذوق و تحسين، مصمم بوديم كه بيدعوت و در تواضع كامل به آن مجلس برويم كه خبر آمد، مجلس بر عليه ما و دولت و ملت ايران است و آن خبرنگار ملعون كه دايما در حال گير دادن به ما بود هم به آن، اندر است. نرفتيم. لكن سعي دولت فخيمه بلژيك مشكور است و همين كه به ما عنايت داشتند، كافي.
ساعت 23
ياران هنوز برنگشتهاند و ما دلمان آشوب است كه مبادا باز چيزكي واقع شود و گزك دست مغرضان و حسودان داده شود. آن هم چه حسوداني! چه مغرضاني! چندي پيش، بيش نبود كه سفري به هند اتفاق افتاد و اهل علم آن ديار، ما را به دانشگاهي بردند و خلعتپوشان كردند. اخلاص و ارادت ايشان را كه ديديم، ديگ علم و جوانمرديمان به غليان درآمد و در فضايل بنيانگذار آن مركز علم و هنر، سيداحمد خان، ساعتي سخن گفتيم.
پايمان به ديار خود نرسيده، خبر آمد كه عدهاي از آن حسودان و مغرضان، گزارش چاپيدهاند از آن محفل و گفتار ما را با نوشتار بزرگان مغاير خواندهاند. عرق سردي بر بدنمان نشست كه تا امروز خشك نشده!
ساعت 23:50
ياران، مراجعت فرمودند به عالمي از كادوها و هدايا، همه به قيمت و آبرومند. خداي را شكر. خيلي نگران بوديم مبادا مثل قضاياي سرقت جورابجات آلماني در سنوات ماضي، جرياناتي پيش آمده باشد... كه نيامده!
فردا به موطن بازخواهيم گشت. با دستاني پر!
(((هر گونه تشابه شخصیت های داستان با پرسوناژ های واقعی ٬ زاده تصورات شماست !!!!!!!)))
نقل از سایت بازتاب
یه حسابداریه که نگو !! همچین برات حساب میکنه و سود و زیان رو در میاره که تا یه ساعت تو کفی جون فری !![]()
بازم ممنون که منو دوست خوب خودت دونستی ...ایشالا که بتونیم تو عالم مجازی و همچنین واقعی کمک هم باشیم و گرهی از کار هم وا کنیم
الهی آمین ...پیر شی ننه ![]()