لینک ها
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى وايساده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! يك ليوان شراب ميخورم و با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى!
با زنت خوش باشى! برى دهكده و يك ليوان شراب بنوشى! و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!! مکزیکی: !؟!؟!
نتیجه اخلاقی : به نظر شما کدوم طرز فکر درسته ؟
حماقت تا چه اندازه آسیب رسان است ؟
حماقت آدمهایی ابله ، بیشعور ، بی مغر ، بی فکر ... تا کی باید جان خود رو به دست این نفهمها سپرد ؟ اونها از مخ آزادند ما چی ؟ چرا باید مردم ایران شاهد این همه حماقت باشن ؟
من که دیگه جونم به لبم رسید . هواپیما بلند میکنی خبر داری نقص فنی داره ..آخه آدمی تو ؟؟ آدمی تو ؟
حالا گیریم که مقصر اصلی رو هم پیدا کردید عزیزان نویسنده .. به سلامتی بعدش چی ؟ فکر میکنید کسی محاکمه میشه ؟ قانونی عوض میشه ؟ مسئولی برای رسیدگی گذاشته میشه ؟
زهی خیالات باطل ..همون قدر که قاتلان سینما رکس آبادان هویدا شدن و مجازات !! ( کدوم مجازات ؟) برا هفت پشتمون بس بود . این رشته سر دراز دارد .. مشغول بچه بازیهای اینها شدیم و هر غلطی که میکنن روز بعد منتظریم که بیایم توی وبلاگهامون ازش بنویسیم و انتقاد کنیم !
تا کی حرف ؟ چه قدر باید وقت حروم کرد ؟ بابا دنیا رفت .. رسید به سر منزل .. تمام شد .. ما هنوز در پیچ کوچه علی چپ گیر کردیم و میگیم رفیق اول شما بفرما !!!
زکی بابا ..کی قراره به خودمون بیاییم .. اصلا مگه اونایی هم که به خودشون اومدن هیچ کار مثبتی کردن جز حرف زدن .. هر چند همون دو کلمه حرف هم که سر را بر باد میدهد در این حکومت جمهوری به ظاهر اسلامی .. و اون دوتا آدم هم که جرات حرف زدن پیدا کردن به سلاخ خانه برده شدند .... اینم شد زندگی .. تف به تو زندگی اگر قراره همش آدم ها تو بدبختی و نکبت باشن ..
باید چه کنیم با این آدمهای بی مخ کله خراب به ظاهر مذهبی و خداپرست ؟؟
قلم من که دارد میخشکد .
نوذری هم رفت .. کاش ما هم میرفتیم .
از سودابه
به خانهء دوست قدیمم می روم .
چنان پریشان و خسته می بینمش که تاب ایستادن ندارم .
او ساکن بلوک مجاور بلوک ۵۲ همان بلوکی که در آتش سوختنش را دیدیم !
از حال و روزش می پرسم !
می گوید خودت ببین و پنجره را اشاره می کند .
از پنجره به بیرون نگاه می کنم ، پیش از ورود به بلوک دیده بودمش!
تلی از خاک و خاکستر !
و افرادی که همچنان مشغول گشتن و پیدا کردن جنازه ای ! جنازه که نه ! تکه های خاکستری!...
گاه گریه می کند و گاه سرش را به دیوار تکیه می دهد و چشمهایش را می بندد .
می گویم :" ز..... جان چه کاری از من ساخته است ؟ چکار می توانم برایت بکنم؟
اول می گوید هیچ! و بعد از لحظاتی گویی که برق او را گرفته تکانی می خورد و می گوید " راوی" تو با اینترنت کار می کنی ترا جان دخترت صدای ما را به گوش همه برسان ! هر چه خرجش می شود پای من !!
می گویم "ز... ، عزیز دلم، خرجی ندارد ، بگو ، خواهم نوشت .
با نگاه التماس آمیزی می گوید پس چند دقیقه صبر می کنی من چند تا از همسایگان را هم خبر کنم؟
می گویم :ز... ، عزیزم ، هیچ عجله ندارم ، امروز من، مال تو ، هر کاری داری کنارت می مانم .
از آپارتمان خارج می شود و لحظاتی بعد می آید و می گوید به همسایه روبرویی گفتم تا بقیه را هم خبر کند.
و دقایقی بعد یکی یکی دو تا دو تا می آیند ، یک از یک پریشان تر .
"ز......" به آنها می گوید : راوی با اینترنت کار می کند و قرار است حرفهای ما را در آنجا عنوان کند ..
بعضی ها چپ چپ نگاهم می کنند و بعضی دیگر به همدیگر نگاه می کنند.
هراس در چهرهء یکا یک آنها دیده می شود.
به نرمی با آنان حرف می زنم و دلیل بهت آنان را می پرسم .
"ز.... به کمکم می آید و رو به آنها می گوید ، تا کی خفقان بگیریم؟ چرا حرف نمی زنید؟
وقتی که همدیگر را می بینیم دلمان پر از درد است و مرتب حرفهای تکراری را برای هم می گوییم ، خودمان که از این دردها با خبریم ، پس بگذارید تا همه بدانند ما چه می کشیم!
یکی از آن ها می گوید اگر به حالمان خبر شوند همین یک لقمه نان بخور و نمیر را هم از دست می دهیم!
به آنان اطمینان خاطر می دهم که از جانب من خیالشان راحت باشد .
یکی از آنان می گوید :
اگر بخواهیم حرف هم بزنیم کسی گوش به ما نمی دهد .
دیگری می گوید : اما از حالمان که خبر می شوند .
کم کم دل و جرات پیدا می کنند به طوری که بعد از دقایقی هیچ کدام به دیگری مهلت نمی دهند.
یکی می گوید :خانم ، روزی به همسرم گفتم چرا برای این بدبختیهایی که سرمان می آید ، هیچ جایی نیست تا درد دل کنیم ؟
همسرم یکی از" ماهنامه های ارتشی " را نشانم می دهد و شعری را که در آن نوشته شده را برایم می خواند... لب مگشا ار چه در او نوش هاست ..... کز پس دیوار بسی گوش هاست ...
ادامه می دهد که : همسرم به من گفت این شعر را آویزهء گوشت کن اگر " جان من "برایت ارزش دارد !
به او می گویم نمی فهمم ! بیشتر توضیح بده
می گوید : اگر لب باز کنیم معلوم نیست چه بر سر همسران ما بیاید !
می گویم از دیروز برایم بگویید ، همهء دنیا با خبر شدند ، چرا می گویید که ...
یکی داد می زند که خا......نم !!! می دانید چرا؟ برای این که این بار همه شان نظامی و خانوادهء نظامی نبودند!
این بار؟!!
بله !! این هفتمین C130 نیرو ی هوایی ست که سقوط می کند و هیچوقت اینطور خبرش در دنیا نمی پیچد .یادمان نرفته ۱۲۰ نفر از خانواده های بدبخت ارتشی ۴ سال پیش نزدیک مشهد توی کوه ها سقوط کرد و هیچ صدایش را هم در نیاوردند !
آن یکی می گوید : خبرنگار ها و عکاس ها جانشان عزیز است ، جان ما را از سر راه آورده اند .
می گویم فکر می کنید خبر نگار و عکاس و فیلمبردار چه کسانی هستند ؟ آن ها هم قشر زحمت کش و بی نصیب این جامعه .....
یکی صحبتم را قطع می کند و می گوید الهی بمیرم ، خودم تکه تکه های سوخته شان را دیدم
همه پریشان می شوند .
یکی می گوید : ببین خانم ، این چیزهایی که در رادیو تلویزیون می گویند همه اش دروغ است .
در این هواپیما تعداد زیادی از خانواده های ارتشی هم بودند ! سوختند اما کسی حرفی از آنان نمی زند.
می گویم : اما این هواپیمای باربری بوده و برای تهیهء گزارش از یک ، مانور این افراد به بندر عباس راهی شدند .
می گوید : همین دیگر ! وقتی می گویم به مردم حرف راست نمی زنند ...
این هواپیما قرار بوده تعدادی از خانواده های ارتشی را به چابهار ببرد و بعد از چابهار به سوی بندر عباس پرواز کند .
می گویم خانواده در این هواپیما چه می کردند ؟
می گویند همه مان عادت داریم سوار C130 شویم .
پول بلیط هواپیما های دیگر را که نداریم وقتی قرار است مسافرت کنیم آن هم به بعضی از شهر ها مجبوریم با C130 برویم .
یکی به دادم می رسد و می گوید حالا اون ها را ولش کن همین دیروز را بگو
ز.... می گوید راوی جان من توی اطاق داشتم راه می رفتم که دیدم هواپیمایی از جلو بلوک مان رد شد و بلافصله صدای انفجار عظیم.
از پنجره نگاه کردم دیدم کوهی از آتش پایین بلوک روبرویی و هر تکه از هواپیما به گوشه ای پرتاب شده .
بلافاصله برق قطع شد و ما همه از پله ها سرازیر شدیم .
افرادی بی سیم به دست می چرخیدند و ما هم هر کدام به طرفی فرار می کردیم بی چادر و بی روسری پای برهنه! .
آتش زبانه می کشید و بلوک ۵۲ را هم به آتش کشید .
بال هواپیما به طبقهء اول ساختمان اصابت کرده بود و قسمتی از آن را فرو برده بود .
یکی از بالهای هواپیما جلوی در پایگاه افتاده بود.
بلافاصله دستور دادند در پایگاه را دژبان ها محاصره کردند تا هیچکس داخل نشود .
ماشین آتش نشانی پایگاه آمد و نتوانست آتش را خاموش کند ، بلدوزری آوردند و با خاک زیادی روی آتش را پوشاندند .
خوب که روی هواپیما و جسد ها خاک ریختند ، بعد از آن اجازه دادند خبرنگار و فیلمبردار وارد شوند .
بسیاری از افراد ساکن پایگاه را هم نمی گذاشتند وارد پایگاه شوند تا خوب همه چیز را پنهان کنند آنوقت اجازه دادند .
یکی می گفت دخترم حدود ۲ ساعت بیرون در پایگاه اشک می ریخته و التماس می کرده که داخل شود اما نیروهای امنیتی اجازه نمی دادند .
از افراد بلوک ۵۲ می پرسم .
می گویند بیشترشان سوختند و این ها دروغ می گویند .
دیشب می گویند برای ۳۶ خانوار چادر زدیم ! کو شما که آمدید چادری دیدید ؟
می گویم نه !
یکی از آنها می گوید ما همسایه ها نمرده بودیم که آنها بخواهند در چادر زندگی کنند اما می خواهم بدانم فرماندهان ارشد ارتش خجالت نکشیدند این حرف را زدند؟
مگر کم مهمانسرا در همین پایگاه و پایگاه یکم هست ؟ از بس به دروغ عادت کرده اند اقلا" دروغی نگفتند که آبرویشان نرود .
می پرسم کجا هستند افراد این بلوک ؟
می گویند: یک سری سوختند یک سری در بیمارستان بستری شدند و بقیه هم به خانهء اقوامشان رفتند .
یکی از خانم ها عصبانی می گوید :
مگر دستم به دست آن مسئول آتشنشانی نرسد که جلوی دوربین می گوید ما همهء افراد را از بلوک خارج کردیم .
به خدا دروغ می گفت ، ما خودمان شاهد بودیم کسانی که" گر "گرفته از بلوک بیرون می دویدند .
یکی می گوید : دیدید خانم؟ اصلا" گفتند که در شهرک توحید خانواده های ارتشی زندگی می کردند؟
آن یکی می گوید : بعد از انقلاب ما شدیم" چوب دو سر .... " ... مردم به ما می گویند شما نیرو هوایی ها بدبختمان کردید و از انقلاب حمایت کردید ، حکومت هم ارتش را ضعیف و بد بخت و گرسنه نگه داشته و سپاه پاسدارانش را تقویت می کند .
می خواهم بدانم اگر این اتفاق برای خانواده های سپاه افتاده بود همینطور بود؟ مثل ما غریب و بی کس؟
یکی از آن ها می گوید خانم ترا ارواح پدر مادرت بنویس که سرهنگ های نیرو هوایی همه مسافر کشی می کنند تا شکم زن و بچه هایشان را سیر کنند .
آن یکی می گوید : بنویس که هر وقت زنگ به تلویزیون می زنیم تا از کمبودهایمان حرفی بزنیم آن ها راضی به همکاری نمی شوند .
آن یکی می گوید چرا سرهنگ...... را نمی گویید که در ماموریت تصادف کرد و مرد آنوقت همسرش پول نداشت سنگ قبر برای شوهرش بگیرد و تا یک سال قبرش بی سنگ بود تا همکاران پول گذاشتند روی هم سنگ قبر آن بدبخت را خریدند .
یکی می گوید همسرم در قسمت...... نیرو هوایی کار می کند فقط ۱۲ بچه بین مسافران سوخت و صدایش را هم در نیاوردند ...................
همینطور که می گویند صدای شیون چند نفر از پایین بلوک شنیده می شود همه هراسان به پایین می رویم .
تا از طبقهء .... به پایین برسیم زمان زیادی می گذرد ، وقتی می رسیم عده ای از خانمها را می بینیم که با هم حرف می زنند و گریه می کنند .
ز...... از آنان می پرسد چه خبر است؟
و آنها اسامی را پشت سر هم ردیف می کنند .. ..... افرادی که در بلوک ۵۲ سوختند و هیچکس به دادشان نرسید .
می پرسم از دیروز تا حالا چطور الآن خبر شدید؟
یکی می گوید : دیروز اینجا صحرای کربلا بود ، معلوم نبود چه کسی چه بلایی سرش آمده . ............
می خواهم خداحافظی کنم ، یکی می گوید : این را هم بنویس که این خانه ها را هم از صدقهء سر شاه داریم ! نور به قبرش ببارد ببین چه خانه های محکمی برایمان ساختند ، هواپیما با آن اصابت کرد و فرو نریخت !!!!!
می گویم چشم خواهم نوشت !!!!!!!!!
قدم بر می دارم که یکی به طرفم می آید و می گوید : به خدا خلبان فهمیده بوده هواپیما ایراد دارد و نمی خواسته پرواز کند اما او را به زور وادار می کنند....
پ. ن شهرک توحید منازل سازمانی نیرو هوایی ، دارای ۵۲ بلوک ۴/۹/۱۰هست که تعدادی ۶ واحده و بقیه ۴ واحده هستند . از درب پایگاه که وارد می شوی بلوک ۵۲ درست روبروی در قرار دارد
بچههای آخر زمون:
منبع: مجموعههای مختلف سايتهای آلمانی در اينترنت. ترجمه، تلخيص و تغيير از شخص شخيص خودم.
- به دختر سه سالهام جنيفر يه قطعه يخ دادم که باهاش بازی کنه و يه ليوان گذاشتم روی ميز که اگه سردش شد اون رو توش بندازه. روز بعد جنيفر مياد سراغم و با قيافهء جدی ميپرسه: مامان، بهم يه تيکه ديگه يخ ميدی؟ اون قبلی رو گم کردهام!
- از مهد کودک که اومدم بيرون، يه زن پيدا ميکنم و عروسی ميکنم!
- برای استقبال برادرشوهرم از انگليس به فرودگاه رفته بوديم. فرانسيس ۳ ساله ميگه: من هم يه بار انگليس بودهام. باباش ميپرسه: آره؟ کی انگليس بودی؟ جواب ميده: آخ بابا اين قضيه مال خيلی وقت پيشه. تو هنوز به دنيا نيومده بودی!
- بعد از انتخاب پاپ اعظم، بنديکت شانزدهم، مرتب تصويرش رو در تلويزيون نشون ميدادند. يه بار ماروين پسر ۶ سالهام با علاقه به صفحهء تلويزيون خيره شده بود و پاپ رو نگاه ميکرد که داره برای جمعيت دست تکون ميده. ازش پرسيدم: ميدونی اين کيه؟
بلافاصله جواب داد: معلومه، اين پاپ جديد ماست، بنديکت. شونزده سالش هم هست!
- دوريان ۶ ساله با نگاهی به فنجون داغ قهوه که ازش بخار بلند ميشه: هنوز قهوه خيلی داغه؟ يه روح روش هست!
- مامان يه نینی توی شيکمش داره. فقط نميدونم چطوری قورتش داده!
- از بنجامين سؤال کردم که برای تولد سهسالگيش چه هديهای ميخواد. جواب داد: چند تا دکمه!
با تعجب پرسيدم: يعنی چی دکمه؟
تکرار کرد: بله، دکمه، منتهی شلوار بهش باشه!
- لاورای پنج ساله به خواهر کوچولوش که هنوز مو نداره نگاه ميکنه و ميپرسه: آخه تو کی دختر ميشی؟
- من: شب به خير، يانی. خوب بخوابی و خوابهای خوش ببينی، کوچولوی من.
يانی: شب به خير کوچولو!
من: من که کوچولو نيستم!
يانی: نسبت به سنت چرا!
- آبمعدنی بدون گاز دوست ندارم. زيادی مايعه!
- از ليوان هلنای دو و نيم ساله مقداری آبميوه روی ميز ميريزه. لکه تصادفاً شکل يک قلب داره. هلنا داد ميزنه: اوه مامان! يه قلب! بعد با انگشتش لکه رو به هم ميزنه و حالا لکه شکل يه پا رو داره. هلنا دوباره دا ميزنه: اوه مامان! يه پا!
کلی خوشحال ميشم که دخترم چقدر قوهء تخيل خوبی داره، اما يه لحظه بعد چنگال پلاستيکيش رو برميداره، با ضرب توی لکه فرو ميکنه و ميگه: پا اوخ شد!
- عکس کلارا، دخترخالهء کوچولوی يانا رو در روزنامه چاپ کردهاند. يانا سر برادر يک سالهاش که داره با روزنامه بازی ميکنه داد ميزنه: نکن! کلارا رو چروک کردی!
- من بعداً با مامان ازدواج ميکنم. از زنهای غريبه خوشم نمياد!
- هلنا نشسته روی ميز و عوض کردن کهنهء برادر نهماههاش آرنه رو نگاه ميکنه. دودول آرنه پيدا ميشه و هلنا خونسردانه بهش اشاره ميکنه و ميگه: اوه، بابا.
حالا ديگه ميدونه که آرنه روزی پدر خواهد شد، دست کم از نظر تئوريک!
- مچ بچهها رو موقع «دکتر بازی» گرفتهام. بهشون ميگم: دارين چيکار ميکنين؟ توبی جواب ميده: داريم ميسکسيم!
- مامان هم بايد علف بخوره تا شير از پستونهاش بياد؟!
- من: چند سالته جيسی؟
جيسی: ۳ سالمه.
من: باريکلا! اين هم سه يورو واسه خودت.
جيسی: اما من ۵ سالمه!
- مامانها و باباها خودشون مامان و بابا لازم ندارن، برای همين يه روزی بابابزرگ و مامانبزرگ ميشن!
- مارکوس برای اولين بار در تلويزيون يه کانگورو و بچهاش رو ميبينه: چرا بچهاش رو کرده توی جيب شلوارش؟!
- نوهامون توبياس که تقريباً ۴ ساله است زنگ ميزنه و ميخواد با پدربزرگش صحبت کنه. بهش ميگم الآن توی اتاق نيست.
توبياس: بابابزرگ کجاست؟
من: دستشوييه.
توبياس: اونجا چيکار ميکنه؟
من: احتمالاً جيش ميکنه.
توبياس: جيش بزرگ هم ميکنه؟
من: اينو نميدونم.
توبياس با لحن سرزنشباری ميگه: بيسيم نداری که ازش بپرسی؟!
- شبها آب توی دريا ميمونه، يا خاليش ميکنن؟!
- به بچهها يه آشپزخونهء صنعتی نشون ميدن که در اون روزانه غذای مهدکودک آماده ميشه. کارگران در حال شقه کردن لاشهء خوک هستند. يان با وحشت داد ميزنه: چرا اينها اينقدر خرن؟ خوب برن قصابی گوشت بخرن! لازم نيست خوکها رو بکشن که!
- گوشم دلدرد داره!
- کرنليا زمين خورده و زانوش زخم شده: نگاه کن مامان! هم زمين خوردم و هم خون اهدا کردم!
- دانيل برای حاضر کردن شنيتسل کمک ميکنه و گوشت ميکوبه. باباش ازش ميپرسه: خوب، شام چی داريم؟ دانيل جواب ميده: گوشت کتکخورده!
- برای سالاد سيبزمينی بايد اول سيبزمينيها رو لخت کرد!
- دخترم ميريام که اون موقعها ۴ ساله بود يه بار ديد که چيزی از دست خانم مسنی روی زمين افتاد. ميريام رفت و اون رو از زمين برداشت، به دست خانمه داد و با لحن خونسردانهای گفت: بله، آدم پير که ميشه همينه ديگه. چيز از دست آدم ميفته و نميتونه خم بشه...
- مرغها زمستونها تخم نميذارن، برای اينکه سوراخ تخمشون يخ ميزنه!
- دختر ۳ سالهام سندرا بعد از رفتن به مطب دکتر تعريف ميکرد: به من هم اونجا قرص دادن، اما نه قرص ضد بچه، بلکه ضد تب!
يه بار ديگه هم که به فروشگاه لوازم بهداشتی رفته بوديم جلوی قفسهء کاپوتها ايستاده بود. يه خانم فروشنده بهش ميگه: اينها به کار تو نميان. سندرا جواب ميده: بله، اما ميدونم چطور ازش استفاده ميکنن!
- ليموناد که ميخورم، بايد بعدش همهاش از دهن بگوزم!
پسر بزرگ ۱۳ سالهامون به برادر کوچيکش که ۱۱ ساله است توضيح ميده که از سال ديگه در مدرسه جدا از دخترها ورزش ميکنند. پسرها فوتبال و اينجور چيزها بازی ميکنند و دخترها «ورزش دخترانه».
کوچيکه خيلی جدی ميگه: ورزش دخترانه ديگه چيه؟ ژيمناستيک مخصوص دوران بارداری ميکنن؟!
- پسرم ميگه: صبحها دلم ميخواد فقط من توی بغل مامان باشم، نه مردهای ديگه!
- شنبهء پيش به يک مراسم جشن تکليف دعوت شده بوديم. مراسم نيايش خيلی زيبا بود، اما متأسفانه ما غيرکاتوليکها يه رديف مونده به آخر نشسته بوديم و پسر ۹ سالهامون چيز زيادی نميتونست ببينه و حسابی حوصلهاش سر رفته بود، به خصوص که قسمت اعظم نيايشها به عربی بود و بقيهاش مخلوطی از فرانسه و انگليسی.
بعد از يک ساعت پسر ازمون پرسيد که چقدر ديگه طول ميکشه. بهش توضيح دادم که «شام آخر» هنوز بايد انجام بشه. بعد از يک و نيم ساعت توی گوشم پچپچ کرد: اه، کشيشه بهتره تند تند حرف بزنه و شام اينها رو بده که ما هم بتونيم بريم رستوران. مردم از گشنگی!
- من روز بيست و هفتم جولای به دنيا اومدهام. عجيبه. درست روز تولدم!
- در استخر بل ۴ ساله به دخترخالههاش (۹ و ۱۱ ساله) ميگه: بمونيد اينجا پيش من! يکی بايد مواظبم باشه!
- خرگوشهای دوستم بچهدار شدهاند. به پسرش لوکا که ۴ سالشه ميگم: يهو اين همه بچهخرگوش از کجا اومدن؟ با نگاه عاقل اندر سفيهی جواب ميده: خوب از توی قفس ديگه!
- يه بار اونقدر مريض بودم که ۴۰ کيلو تب داشتم!
- ماروين ۵ ساله با پدرش در سينما فيلمی دربارهء دايناسورها نگاه ميکنه. از پدرش ميپرسه: بابا، وقتی تو جوون بودی دايناسورها هم وجود داشتن ديگه، نه؟
- پسر ۴ سالهام بنديکت در حال رديف کردن ليست بلندبالايی از هديههای کريسمسشه. بهش ميگم: ميدونی من برای تولدم چی ميخوام؟ دو تا بچهء باتربيت! (يه خواهر هم داره). جواب ميده: مامان اينکه چرنده. ما دو تا رو که داری!
- هلو عين يه سيب ميمونه که روش موکت باشه!
- امروز آب زياد خيس نبود، دهنم درست تميز نشد!
- بابای کاتارينا داره پای منقل کباب درست ميکنه. انبر رو به شوخی تکون ميده و ميگه: بده اون دماغت رو! ميخوام کبابش کنم! کاتارينا با وحشت ميگه: نه! برای گل بو کردن لازمش دارم!
- موقع خريد خانم مسنی سر حنا رو ناز ميکنه و ميگه: خوب، تو کی هستی؟ حنا جواب ميده: فرشتهء کوچولوی بابام!
- ماکسی با پدرش به قبرستون رفته و ازش دربارهء مرگ سؤال ميکنه. بابا توضيح ميده که آدم رو اول به سالن نيايش ميبرن، بعد ميذارنش توی تابوت و خاکش ميکنن. بعد هميشه اقوامش ميان به ديدنش. ضمن اينکه بابا به گلهای سر قبر آب ميده، ماکسی به فکر فرورفته. يهو به خودش مياد و داد ميزنه: نکن! مردهها خيس ميشن که!
- در جشن سال نو به پسرم لوکاس ۳ ساله ميگم: عزيزم اگه از صدای ترقه و آتيشبازی ميترسی، گوشهات رو بگير. جواب ميده: نه! آخه اونوقت نفس نميتونم بکشم!
- برای سارای ۴ ساله دارم يک کتاب ميخونم. اونجايی که ماهيها تعريف ميکنند که از چه هيولايی در دريا بيشتر از همه ميترسند، سارا با قاطعيت ميگه: مامان، من هيچوقت نميرم توی دريا! فقط تو استخر!
- وقتی نینیها هنوز خيلی کوچولو هستن، توی شيکم ماماناشونن که دزديده نشن!
آليسيا: ما ا ا ا ما ا ا ا ا ا ن... تو هم توی خيابون يه تابلو دستت گرفتی که روش نوشته بود «کی ميخواد با من ازدواج کنه؟»
من: اين ديگه چه حرفيه؟
آليسيا: نه خوب آخه از کجا شوهر گير آوردی؟!
- ازدواج کردن اونقدرها هم ناجور نيست. فقط يه خرده سکس. بقيهاش خوبه!
از غربتستان
میسی عزیز ... اکثر وقتا لازم به نوشتن مطلبی نیس .. همین که بگردی خودش میاد سراغت...مطلبی که راجع به سقوط هواپیماس خیلی جالب و تلخ بود نه؟
